|
پیرمرد جلو در
خانه ای ایستاده بود.قدش خمیده
بود. معلوم بود مریض احوال است
چون به عصای سه پایه ای تکیه داده بود
و به کمک آن قدم از قدم بر می داشت.پیدا بود
خانه ی خودش نیست شاید دخترش یا پسرش از
او پرستاری می کردند. پنج شنبه بود.روز خیرات
برای اموات.جعبه ی خرمایی دستش بود با عبور
هر رهگذری به سختی قدم از قدم بر می داشت
و با تعارف خرما، برای همسرش-که نمی دانم
چند سال بود تنهایش گذاشته بود- طلب رحمت
می کرد.چند دقیقه ای بود که خیره به پیرمرد
بودم.فکری بود. شاید با دیدن من و همسرم
ته دلش گفته بود :کجایی جوانی که یادت به
خیرو شاید به یاد ایامی افتاده بود که عاشق
شده بود و با هزار دوز و کلک به پدر و مادرش
فهمانده بود که می خواهد زن بگیرد.... خرما را برداشتم.
دلم برایش سوخت.چشمانم پر از اشک شد.شاید اگر چند سال پیش
بود این صحنه برایم تامل برانگیز نبود.تازه مي فهمم اين چيزهارا. دنیا عجیب بی وفاست.برای
من،برای تو.....
برای آن پیرمرد مریض عصا
به دستی که به یاد همسرش
دم در ایستاده....
|