بحث ها ودعواهاي آن اوايل مرا ياد آن چندسال مي
انداخت.آن چندسال كه زيادهمدورنبودند،اما باگذشت زمان بيشتر به خواب شبيه مي شدند.آن چندسال باهم خنديدن،باهم
دعواكردن،باهم غرزدن،باهم عصباني شدن و...هرچندآن سال ها تجربه هاي تلخ وشيرين
باهم آميخته بودند ولي حالا كه منظره ي آن روزها راازدورمي بينم بهتر متوجه مي
شوم كه همين تجارب بود كه رشدمان داد،بزرگمان كردويادمان داد.
هشتي انگارآن روزها براي ماكه دلمان براي باهم بودن
تنگ شده بود تجربهاي بود با حال وهوايي آشنا كه اگريادهمديگرازدلمان عبوركرد،سري
بزنيم ودراين دنيايي كه زياد برايمان آشنا نبود نفسي تازه كنيم.ازدغدغه هايمان
بگوييم كه انگار غيرخودمان كسي متوجه شان نبود.حرف هايي بزنيم كه ديگران خيلي
وقت بود فراموشش كرده بودند.والبته گاهي دادوبيداد كنيم وبحث... اما كم كم ما هم انگار مشغول همان چيزهايي مي شويم
كه ديگران را به خاطرشان سرزنش مي كرديم،زندگيوكارو...دنيا.وديگر وقتي نمي ماند براي فكروبحث.هم رنگ جماعت مي شويم
همانطور كه گذشتگانمان شدند.همه بهانه اي داريم براي فراموش كردن. منظوراينكه،هشتي ديگرآن هشتي سابق نيست.اگرهمه دوست
دارند فراموش كنند ومشغول زندگي خود شوند،آيا بازهم نيازي به هشتي هست؟هشتي باهمهي
ما تعريف مي شود،اگرنباشيم چه نيازي به اين صورت بي باطن؟
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط جهانبخش |
هشتی, میدان گونه ای ست هشت ضلعی که در آن چندین گذر به هم می پیوندند.