|
پیرزن نفس نفس می زد امّا از تک و تا نمی افتاد و پیوسته پیش می رفت . راه اگرچه سخت ، اما دیگر در در برابرش کم آورده بود.اول بار نبود که سختی راه را به جان می خرید ؛ جاده ها و منزل های بین راه سال ها بود که پیرزن را می شناختند و هر سال در همان روزها که همیشه می آمد منتظر او بودند. او که هر سال پیاده و تنها رنج سفر می کشید و به زیارت می رفت .سال پیش امّا کوله بار رنج های سفر سنگین تر شد.خیلی سنگین . امّا مگر می توانست نرود ؟ مگر می شود نرفت؟ اصلا روزهای زندگی می خواست چه کند با سنگینی دوری از مزار حسین بن علی (علیه السلام) در دلش ؟ قلبش می خواست از جا کنده شود اگر پای به جاده نمی رساند ... .کاروان ها با شترهاشان ، اسب ها با سوارانشان و آدم ها نواهاشان از پیرزن پیشی می گرفتند و می گذشتند و گرد راه را بر چهره اش می نشاندند . پیرزن امّا بی اعتنا به زمین و زمان ، دست در دست تنها یار و همراه خود -عصای چوبی اش- قدم هایش را بر سر زمین می گذاشت و می رفت .آفتاب از آن همه بخشندگی که داشت تنها ستیغ سوزاناش را به پیرزن هدیه داده بود و او هم در مقابل این بخشش سر فرود آورده بود و در سکوت پیش می رفت . صورتش از آن آفتابسوخته تر نمی توانست بشود .
*** صدایی از دورتر ها میآمد . صدای همهمه بود . ابتدا به نوای جمعی می مانست و نوحه خوانی .مخصوصا که در زمینه اش صدای گریه و شیون هم می شنیدی . امّا نزدیک تر که می شدی جمعی پیاده بودند که صورت هاشان را بیشتر غبار غم پوشانده بود تا گرد سفر.سوارانی که پیش از این از کنار پیرزن گذشته بودند به این جمع رسیده بودند و ایستاده بودند . مردی از جمعیت پیاده در میانه ایستاده بود و و می کوشید تا صدایی از میان هقهق هایش بیرون بکشد تا خبری ، هشداری یا سخنی را به سواران برساند . بریده بریده های صدایش را اگر در کنار هم می نشاندی صحبت از شرطی بود خلیفه عباسی چون سال پیش برای زیارت مقرر کرده بود و اینکه آنها پشت دیوار این شرط و شروط مانده اند و ... .پیرزن آرام آرام به این جمع رسید و از آن گذر کرد و داشت دورتر می شد که طاقت مرد ته کشید و فریاد زد: " آخراین چه شرطی است خداااا... !" و گریه امانش نداد.هقهق های مرد در میان همهمه حاضران و شیهه اسبها گم شد .سواران به تاخت از آن جمع و از پیرزن دور شدند و به سمت کربلا رفتند .پیرزن امّا، گویا در این دنیا نبود . بی هیچ درنگی راهش را می پیمود . گویا نه می شنید و نه می دید ! زیاد نمانده بود تا برسد . تا نوشداروی این همه رنج ، به کیمیای آرامش دلش راهی نداشت . کویر لبهاش شروع کرد به تکان خوردن . وردی نا مفهوم را می خواند که بیشتر شبیه شعر و رجز بود تا ذکر . گام هایش تند تر شده بود . سوارانی که جلو رفته بودند ؛ حالا داشتند باز می گشتند و در همان حال گذر نگاه پر از اشک و تعجبشان را نثار پیرزن کردند .جمعیتی پیش چشمان پیرزن نمایان شد . آرام نزدیک تر می شد امّا صدایش قوت می گرفت . مثل رزم آورانی که به جنگ می آیند ؛ عصا را محکم بر زمین می کوفت و و رجز می خواند :" وَاللهِ اِن قَطَعتُموا یَمینی ، اِنّی اُحامی اَبَداً عَن دینی ... "همان گونه که پیش می آمد ، جمعیت را شکافت و پیش رفت تا به مامور حکومتی رسید. مامور که پنداشته بود پیرزن از همه جا بی خبر است تمسخر آمیز فریاد زد :" کجا پیرزن...؟" و انتهای حرفش را کشید.پیرزن با سادگی پاسخ داد:"به زیارت مولایم حسین بن علی (علیه السلام) "مامور با همان لحن سابق گفت :"مگر نشنیده ای فرمان خلیفه را ؟ اگر می خواهی به مزار حسین بروی باید دست راستت را قطع کنیم !" و صدای قهقهه تمسخر آمیزش را به همه تحمیل کرد . پیرزن جلوتر رفت و در همان حال کوتاه پاسخ داد :"آری شنیده ام ! قطع کنید !"خنده روی لبهای مامور ماسید و احساسی مخلوط از شکست و تحقیر در دلش رسوب کرد و با عصبانیت جلاد را صدا زد .جلاد تیغ کشید و بدون لحظه ای تامل در اینکه دست چه کسی را می خواهد قطع کند بر سر پیرزن فریاد زد :"دست راستت را بالا بیاور "پیرزن چند لحظه تامل کرد . عصایش را که در دست چپ گرفته بود فشرد. با این تاخیر احساس خوشحالی در دل مامور جان گرفت . تا آمد لب به تمسخر باز کند پیرزن عصا را انداخت و دست چپاش را بالا گرفت . مامور پوزخندی زد و جلاد این بار با تحکم بیشتر فریاد زد :"گفتم دست راست ... ." و پیرزن بی درنگ دست راستش را بالا آورد . همهمه جمعیت فرو نشست .دست جلاد که تیغ در آن بود سست شد و شروع به لرزیدن کرد . تازه نگاهش به صورت پیرزن افتاده بود .اشک ، ناگهان و بی اختیار در چشم مامور دوید و مامور سرش را رو به آسمان گرفت و هزار فکر به گرداب ذهنش آمد . صدای آرام پیرزن رشته افکار همه را برید :"دست راستم را سال پیش که آمده بودم قطع کردید" و با کمی مکث تحکم آمیز ادامه داد :" دست چپام را قطع کنید ! میخواهم به زیارت بروم ."مامور حکومتی یک لحظه دنگش گرفت و خواست بهانه بهانه بگیرد که تنها دست راست را می شود برید و نمی توانی به به زیارت بروی ؛ اما مثل خوابگرد ها گویا بی اختیار شد و همانطورکه نگاهش به آسمان گره خورده بود آرام گفت :"بزن جلاد ! دست چپاش را بزن ... . " و پلک هایش را به هم فشرد .تیغ جلاد لرزان پایین آمد و خون با اشک ها روی زمین به هم آمیخت |