|
راننده اتوبوس با صدای نه چندان بلند، طوری که از ردیف دوتا مانده به آخر به سختی شنیدم، گفت:« آقالار ناماز»(آقایون نماز). پایم را از پله آخر اتوبوس که پایین گذاشتم، سوز سردی به صورتم زد. به سمت دستشویی مردانه رفتم. آرام آرام آستینهایم را بالا می زدم . گرگ ومیش بود. چیزی به طلوع نمانده بود... ادامه مطلب |