تبليغاتX
هشتی
هشتی



معرفی کتاب

سعی می کنندهرطورشده به طرف بفهمانند ازتومتنفرم،یاازتوخوشم نمی آید،دوستت ندارم،ازاین جهت استعدادشان حسابی شکوفاشده است...


ادامه مطلب

جمعه سی ام مرداد 1388  توسط جهانبخش  |

 

مائده دختری ازعراق

   همیشه دلم می خواست فراتر ازچیزهایی که درتلویزیون دیده ویا درخاطرات رزمندگان خودمان خوانده ام درمورد عراقی که باایران جنگید،بدانم.آیا صدام برای مردمش دیکتاتورتربوده یا برای دنیا؟جنگی که برای ما دفاع مقدس بوده برای مردم عراق چه بوده؟وسئوال هایی ازاین دست...


ادامه مطلب

یکشنبه یکم دی 1387  توسط جهانبخش  |

 

راه نشانم بده!

11.jpg


ادامه مطلب

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387  توسط   |

 

شبه نقدی بر بی وتن

این متن صرفا یک برداشت شخصی است.

بالاخره بعد از چند ماه چاپ چهارم "بیوتن" به دستم رسید و اولین حرف اضافه ام بر این کتاب قیمت 6500 تومانی اش بود که البته پول خون پدر کسی نیست و حتما پول زینک و کاغذ و جوهر و...


ادامه مطلب

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387  توسط   |

 

بی وتن یا بیوتن یا بی وطن یا...

بی وتن یا بیوتن یا بی وطن یا ...

"سوزی روی صحنه می رود با لباس دو تکه. ویک جوراب شلواری بلند که تا روی زانویش بالا کشیده و کمربندی کشی که دور کمرش بسته.کمر بندی مشکی که نمی دانم به چه کار می آید.شاید هم رنگش با کنتراستس که با پوست بدن دارد عاملی باشد برای نمایش بهتر رنگ بدن.. .چشمم را درویش می کنم و سرم را پاییین می اندازم.می گردم روی ساق پایش..."

 

 


ادامه مطلب

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  توسط الهام  |

 

کتاب جدید

گفتند شورش را توی ده بغلی دیده اند.زودآماده شدیم ورفتیم دنبالش.داشتیم ارتفاع را می رفتیم بالا که کوموله هاازکوه روبه رو شروع کردند به تیراندازی.درگیری شدیدشد وما توی دره پناه گرفتیم.نشستم پشت یک تخته سنگ که حالت Vداشت.یک برنوی کوتاه دوربین دار هم دستم بود.ازتیراندازی زیاد،این تجربه را داشتم که هدف مسلح وقتی توی جان پناهش حرکت می کند یا تکان می خورد،ممکن است خودش پیدا نباشد،اما نوری که از اسلحه یا تجهیزاتش منعکس می شود،جایش را لو می دهد.یعنی توی فاصله های زیاد ممکن است خود هدف دیده نشود،اما گاهی انعکاس خفیف نوری که مثلا می خورد به خشابش یا اسلحه اش یا سرنیزه اش،جایش را لو می دهد.من هم تا این جور نورها را می دیدم،می زدمشان.اکثرا هم تیرم خطا نمی رفت و طرف را می انداخت.

روی سنگVشکل،اسلحه ام را نشانه رفته بودم که هدف یا نورش را ببینم وبزنم.ازروبه رو هم به شدت تیراندازی می کردند طرفمان.همین جورکه نشسته بودم،انگاریکی توی گوشم صدا کردکه:«فهیم آماده شو که باید شهید بشی.»می خواستم بگویم باشد من حاضرم،امایک لحظه شک کردم.یا شاید یک جورهایی ترسیدم.گفتم:«میشه این دفعه رو شهید نشم ویک فرصتی داشته باشم؟»گفت:«ای بابا،توکه این قدر دنبال شهادت بودی؟الان وقتشه ها.»گفتم:«نه،بگذار برای دفعه ی بعد.»گفت:«خوب مجروح شو،مجروحت می کنیم.»می خواستم قبول کنم،اما بازگفتم:«حالا میشه این دفعه مجروح هم نشم؟مثلا بماند برای بعد؟»

این حرف ها تمام شده بود ونشده بود که یک برقی افتاد توی قلوه سنگ کوچکی که جلوی شکاف Vشکل بود.تیری هم که خورده بود به قلوه سنگ،کمانه کردونشست توی گردن پرویز که نشسته بود پیشم.تیر قناسه ازبالای کتف راست پرویز رفت توی گردنش وازآن طرف درآمد.بیسیم چی وپرویز به حالت خیلی بدی داد زدند. خون از گردن پرویز فواره زد،افتاد ومعلق زد ورفت پایین.بیسیم چی هم سرش شکست وافتاد....

 

 

 مطلب بالا قسمتی از 15خاطره ی نقل شده درکتاب بچه ی تهرون (خاطرات شفاهی کامران فهیم)بود.خاطرات این کتاب آنقدر جالب ومتفاوتند که من وشمایی که باحال وهوای آن زمان ها ازطریق خوانده هایمان آشناتریم می توانیم باورشان کنیم.

 دوستانی که در نمایشگاه کتاب دنبال کتاب خوب وارزان قیمت می گردند درجست وجوی بچه های «کتاب دانشجویی» باشند مجموعه ای که شعارشان ترویج فرهنگ مطالعه وکاهش هزینه های نشر است.

بچهی تهرون

به همت:علیرضا اشتری

طرح واجرا:کتاب دانشجویی

بها:۴۵۰تومان

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

طوفان دیگری در راه است

 ازش پرسیدم:چیه داری می خونی؟گفت:یه رمانه.گفتم:می شه ببینم؟وقتی کتابو داد دستم،تنها نویسنده ای که فکر نمی کردم اسمشو روی جلد کتاب ببینم،سید مهدی شجاعی بود.آخه یادم نمی اومد تا حالا رمانی ازش خونده باشم ووقتی پشت جلد کتابو خوندم،سعی کردم باور کنم که دوتا شاخ روسرم ندارم.

« توچه تهــوری داری زن! چه بی باکی! نه،  بی باکی کمه، باهاس گفت لوطی مسلکی، جوونمردی، دست خودم نیست. ازتودوستم می آد. انقدر که دلم می خواد یه شکم ســیــــر ازت بزام. مَردَم؟ باشم! ازتوکه مردتر نیستم! من توعمرم یه مرد به مردی تو ندیدم، چه برسه به زن! ای والله! چه خوب گذاشتی سرکارهمه ی اون مهمونای نامردو. همه شونو می شناسم . یکی ازیکی پست تروپشت هم اندازتر. همه شونوبچلونی یه قطره معرفت ازشون نمی چکه. سقف همه شون چیکه می کنه.

به من می گن دیوونه، ولی ازتوچه پنهون، موتورهمه شون سه کار می کنه. عقل همه شون پاره سنگ ور می داره. می گی نه، بکش!...»

وتصمیم گرفتم هرجوری که شده کتابو پیداکنم وبخونم که البته با این اوضاع عالی نشردرمملکت ما_که جدیدترین کتاب ها دردورترین شهرهای کشور پیدا می شن چه برسه به تبریز_ بدون کمترین مشکلی کتابو پیدا کردم ودراوج زمان درس وکنکورکه همه ی رفقا شیرجه زده بودن تو کتاب و جزوه، من چشمامو سپردم به قلم بی نظیر سیدمهدی شجاعی.

بعدازتموم کردن کتاب آرزو کردم که ای کاش همه ی نویسنده ها کم،رمان می نوشتند

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

 



هشتی, میدان گونه ای ست هشت ضلعی که در آن چندین گذر به هم می پیوندند.

8tigroup@gmail.com

 

کتاب
فرهنگ
سیاست
داستانک
شعر
دلنوشت
بروبچکس نوشت
سفرنامه
اجتماعی

 

حالا چي مي‌شه؟
ماتم جمعيت
غريبانه
يقين
يادي ازپيرمرد
بودن‌يا‌نبودن...
ماجراهای ماوچینی ها-عاشورا
معرفی کتاب
پیرمردچشم وچراغ مابود
دست چپ

 

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

 

کاظمی
الهام
جهانبخش
قادرپور
ذاکری
متفکرآزاد
مهمون

 

محمد کاظم کاظمی
مصطفی مستور
ابوالفضل زرویی نصر آباد
رضا امیرخانی
کامران نجف زاده

 

سوزن بان (الهام)
بی قرار (توده کشت)
گلستانه (شاه طاهری)
رفیق اعلی (خطیبی فر)
حاج علا (ما که نمیدونیم کیه.)
ژورنالیست کج (مسعودی)
زایر صفا (کریمی و .... )
کهف (یوسفی نژاد)
طنین (محمدی)
بیان (متفکرآزاد)

 

RSS 2.0
Counters