|
وقتی که چشم هایش را باز می کرد بالای سرش بودم آنقدر زیبا بود.که نمی شد چشم از آن برداشت با آن بدن لطیف و گونه های سرخش هر حرکت اش بمانند رقص آرام و زیبا بود که طراوت خاصی داشت.وقتی کاملا باز شد قطره اشکی بر لبه خم شده گلبرگش عیان شد که گویی اشک خوشحالی شکفتنش بود و حال او دنیا را با بهار آغاز کرده بود بهاری که زیبا و آرامش بخش بود و با آمدن او معطر هم شده بود... ادامه مطلب |