هشتی
اگرکسی بخواهد نمایشی ازوحشی وغیر عقلانی بودن اسلام به دنیا نشان بدهد وهابیت نمونه ی بسیار کاملی است. شاید برای همین است که وهابی ها و صهیونیست ها روز به روز بیشتر باهم رفیق می شوند. نمونه های احکام و اعمال این مکتب جوری مسخره به نظر می رسد که کمتر کسی باور می کند... مدینه که بودم فکری ذهنم را مشغول کرده بود، ما درایران یک امام رضا(ع) داریم وهمه ی مشکلاتمان به دست او حل می شود، کمتر شبیست که در حرم امام رضا(ع) مریضی شفا پیدا نکند، کمتر کسیست که ادعا کند رفتم مشهدو دست خالی برگشتم. در مدینه شش معصوم هست پس چرا تاحالا نشده که کسی با ویلچر برود و روی پاهای خودش برگردد؟ سئوال من سر استجابت دعا نیست، درمورد مسئله ی شفاگرفتن ودیدن کراماتی است که از سایر معصومین دیده یا شنیده ایم. برای شفاگرفتن حتما باید پنجره فولادی درکار باشد؟ حتما باید گنبد طلا باشد؟ اصلا عیب از ماست که تا مظلومیت بقیع را می بینیم لال می شویم یا حکمتی درکار است؟ شاید فکر کنیم وهابی ها آنقدر تبلیغ کرده اند که اکثر زائرین تحت تاثیر قرار می گیرند و کمتر کسی توسل ودعا می کند ، به نظرمن اصلا اینطور نیست. وهابی ها را به جز عده ای از هموطن های ظاهرپرست خودمان کسی قبول ندارد. شاید هم.... همه ی دلتنگی ها،غصه ها ودردها را جمع کرده بودم تا درمدبنه با خود پیامبرم درددل کنم اما در مسجدالنبی اصلا زبان دلم بند آمده بود شابد از دیدن کوچکی خودم، شابد هم ازدیدن مظلومیت پیامبر...همه ی اینها بود اما یک چیز دیگر هم بود همان لحظه ی اول که گنبد سبز را دیدم ایمان آوردم که پیامبرما پیامبر رحمت است. نمی دانم چرا؟ دلیل و مدرک ندارم، فقط یک حس قوی بود که در دلم جوانه زد ولحظه به لحظه قوی تر شد، همین.. سال نو مبارک هرچند کمی دیر... از ابتدای معبر که وارد می شوی ، نای رفتن ات گم می شود. دوست داری همانجا بنشینی. هر قدمی که بر می داری و می گذاری ، حقارتت را بیشتر لمس می کنی. سست می شوی. با همه ی نرمی خاکش و با همه ی مهربانی اش ، دوست نداری قدم بعدی را برداری. سینه ات از ابتدای معبر فشرده است و هر چه به سمت قتلگاه پیش می روی ، نفست سنگین تر فرو می رود و سخت تر بالا می آید. بغض را اگر ول کنی خفه ات می کند. اشک هم اگر کمکت نکند ، خدا می داند چگونه میشود زیارت را تمام کرد. فکه! نا خود آگاه زمزمه می کنی: از حــــــــــــرم تـــــــــا قتلگــــــــــــه..... فکه به سان تشنه ای که آب شور اش دهند ، هر لحظه تشنه تر... فکه نیز چون کربلا با خون سیراب شده است. خاکی هم که خونیاری شود عطش اش سربه آسمان میزند. تشنگی اش هر زائری را بیچاره می کند. فکه! صدایش را نمی شنوی؟ او هم ندای «إین الطالب...» سر داده . چون کربلا. سالهاست که سر داده. ................................................................................................................................... پ ن1: گویا امسال هم قسمت نیست برویم . نه به خدمت و نه به زیارت. پ ن2: نرفتن امسال آنقدر ها هم بد نبود. گاهی نشدن آنچه دوست داری ، چشمانت را پرکار تر می کند. آنچه که از نظر دوستانی که در بحث شرکت کردند دستگیرم شد ، این است که ملاک حق و باطل بودن اسلام مان ولایت پذیری مطلق است. و این تضمین کننده ی کربلایی شدن مان در روز امتحان است. در شهدای کربلا افرادی بودند چون حر بن یزید یا ظهیر بن قین که در طول زندگی ولایتمدار نبودند. حتی آن طبیب مسیحی که جزء آخرین شهدای عاشورا بود. اینها را که نمی توانیم بگوییم باطناً ولایی بودند؟ اگر هم بگوییم ، این ادعا حرفی نیست که بشود با آن چیزی را سنجید. از طرفی هم افراد ولایتمداری بودند نظیر بسیاری از کوفیان که برای حضرت نامه نوشتند و به شوق بیعت با ایشان موقعیت شان را به خطر انداختند و بعد گمراه شدند. نیز بودند افراد ولایتمداری که به واسطه ی ولایی بودنشان به امر امام حج واجب را نیمه کاره رها کردند. اما در زمره ی شهدای کربلا نبودند. سئوال من این است که مجدداً دوست دارم رویش فکر کنیم. اینکه با مشخصات اسلام انقلابی که پایبندی به آن نیرویی کارآمد برای ظهور حضرت حجت (عج) می سازد ، و اسلام آمریکایی که مسلمانی یواش و بی خطر می آفریند ، ما در کدام گروه محسوب می شویم. کارهایی که تا به حال کردیم به کدام جبهه کمک کرده است؟ منتظر جوابت هستم. ادامه دارد... سلام اسلام آمریکایی. تعریف جدیدی از اسلام که توسط امام بزرگوار مطرح شد. قرائتی همیشه آرام از اسلام. هم تشیع هم تسنن. و در مقابل اسلام انقلابی. اسلامی که انقلاب اسلامی را باعث می شود. انقلابی در مقابل ظلم و زور و تزویر. انقلابی در مقابل هر چیز آمریکایی حتی اسلام اش. و تو بهتر از من می دانی که منظور از کلمه ی آمریکا تنها کشور ایالات متحده نیست. این آمریکا، مفهومی ست بسیار وسیع تر از جغرافیای ایالات متحده. و می دانم که همه مان یک حداقل هایی از ویژگی های این دو اسلام می دانیم و خوبی و بدی شان را هم. پس توضیح واضحات لازم نیست. بسیار خوب. اما یک سئوال اساسی ذهنم را درگیرکرده است. اینکه من و تو در تیم کدام یک از این دو بازی میکنیم؟ حواست را جمع کن. تیم سومی وجود ندارد. منتظر جوابت هستم. ادامه دارد.... سلام فکر می کردم می شه نوشتن رو بوسید وگذاشت کنار ولی انگاراینم یه جور اعتیاده هر چقدر هم بد بنویسی وقتی بهش عادت کنی نمی تونی کنارش بذاری حتی وقتی می دونی وقت و حوصله نداری باز هم حسرتش هست.حسرت لذت بردن از خلق جمله ها ،خلق لحظه ها وچه می دونم لذت نوشتن . سلام بچه که بودم به تعزیه حسی شبیه عشق داشتم. با اینکه از اشعارشان چیز زیادی دستگیرم نمی شد. اشعار بحرطویل بود و حماسی و من هم کودک. از قدیم هرساله در دهه ی محرم یک گروه تعزیه خوان می آمدند (هنوز هم می آیند) و در تکیه ی شهر تعزیه اجرا می کردند. در واقع در آنجا تعزیه بخشی از فرهنگ بومی شده است. با گوشت و پوست همه ی مردم عجین است. آن سالها گروه یک بازیگری داشت که در تعزیه ی امام حسین علیه السلام که بعد از نماز ظهر عاشورا اجرا می شد، نقش شمر را بازی می کرد. چهره ای خشن، صدایی رسا و بم و تسلطی واقعی بر خواندن اشعار بحرطویل. جداً آدم را می ترساند. صدایش عجیب رسا بود. با آن چشم های درشت و ریش مشکی بلند و صورت سبزه و لباس قرمزی که هیکلش را بزرگتر از چیزی که بود نشان می داد. وقتی عربده می زد و رجز می خواند مو بر تن آدم راست می شد. داستان تعزیه پیش می رفت تا امام غریب بر زمین می افتاد و شمر با خنجری در دست رجز خوان به سویش می رفت. روی سینه اش که می نشست چندین نفر آدم سپید پوش دورشان را می گرفتند و ما دیگر چیزی نمی دیدیم به جز صدای امام و شمر. تا اینکه از بین سپید پوشان کبوتری می پرید و پایان داستان. آن وقت بود که شمر عربده زنان خودش را روی تخت تکیه به زمین می زد و شروع می کرد به زدن خودش. تنها فرصت بود که چند نفر قوی تر بدوند و خنجر را از دستش بگیرند. دیگر روضه خوانی ای نبود. همین صحنه که اوی شمر خودش را می زد و گریه می کرد و دیگرانی که سعی در گرفتنش داشتند برای مردم کافی بود. نه مرثیه ای لازم بود نه شعری و نه سینه زنی ای. یاد آوریش هم اشک آدم را در می آورد. کار به جایی می رسید که از کل تکیه صدای گریه و ضجه بود که شنیده می شد. همه. مردم. بچه ها. شیپورچی و طبل زن گروه. بازیگران. مسئولان تکیه. همه. همه
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
مسجدالنبی یک عیبی دارد، نمی دانم چیست؟ ولی یک جای کارش ایراد دارد ..
ادامه مطلب
قبل از رفتن هرچه تلاش کردم چنددقیقه ای وقت پیدا کنم و یک جای دنج تا چندجمله بنویسم که می روم نشد. رفتم وبرگشتم ودلم می خواهد گوشه ای از آنچه دیده ام بنویسم هروقت که فرصتی دست داد .
باورم نمی شد که بروم به نظرم شوخی می آمد تا لحظه ی آخر جدی نگرفتمش. وقتی گفتند هواپیما تاخیر دارد گفتم چند دقیقه دیگر هم می گویند پرواز لغو شد اما نشد. با دوساعت تاخیر رفتم یعنی رفتیم.به جایی که آرزویش را داشتم به جایی که بارها خوابش را دیده بودم به جایی که دوستش داشتم وحالا دوست ترش دارم به سرزمین پیامبرم...به حجاز...
چندروز پیش یه نفر یه متنی داد دستم که درموردش نظربدم اصلا ازش خوشم نیومد وگفتم می خوای یکی دیگه برات بنویسم؟خوشحال شد واستقبال کرد.وقتی خواستم بنویسم احساس آدمی رو داشتم که بعد ازمدت ها از تاریکی خارج شده ونور چشمشو می زنه وهیچی نمی بینه.واقعا چیزی نمی دیدم وچیزی به ذهنم نمی رسید...
ازبه روز شدن هشتی دیر باخبر شدم چون وقتی حتی یادش هم می افتادم هوس نوشتن کلافه ام می کرد وبنابراین مدت ها بود از اطراف وبلاگ ها هم رد نمی شدم.حالا اومدم ودوباره جنگ بین نوشتن وننوشتن دردرونم برپاشده...
Design By : Night Melody


