تبليغاتX
هشتی
هشتی



من برگشتم

سلام
تاحالا واليبال تماشا كرديد؟وقتي توپ مياد همه سعي مي كنند نذارن توپ زمين بخوره.ولي احتمالا بازي تازه كارهارو تاحالا نديديد كه وقتي توپ مياد همه نگاه مي كنند تا ديگران بگيرنش.هشتي هم يه مدته اينجوري شده،همه منتظرن ديگري يه چيزي بگه.

امروز امتحانام تموم شد ودوباره دارم به چيزهايي غير از تابع موج وتوابع بسل وشرايط مرزي وانتگرال گيري عددي واحتمال و...فكرمي كنم.دارم فكر مي كنم دكتر علي محمدي مترجم كتاب معروف مكانيك كوانتومي مدرن(ساكورايي)بود.دارم فكر مي كنم داريم سي ويك ساله مي شيم.دارم فكرمي كنم اعمال ما نه تنها دنياي خودمان كه دنياي ديگران رو هم تغيير مي ده.دارم فكر مي كنم گاهي حرف نزدن بدتراز حرف زدنه.دارم فكرمي كنم....چقدرمن فكر مي كنم!!!

پنجشنبه هشتم بهمن 1388  توسط جهانبخش  |

 

حالا چي مي‌شه؟

به نام خدا

صدای گریه میومد دلم ریخت از خواب پریدم صبح زود بود فکر میکنم ساعت 7 بود خوب یادمه از اون صحنه هاییه که هرگز از جلوی چشمم دور نمیشه من 7 سالم بود. دیدم مادر و پدرم دارن زار گریه میکنن مثل اینکه اتفاقی افتاده بود هردوتاشون نشسته بودن کنار رادیو. رادیو جلوشون داشت میگفت روح بلند و ملکوتی امام خمینی(ره) به ملکوت اعلا پیوست و باران اشک بود که داشت میریخت بی اختیار گریه ام گرفت آره شده بود اون چه که نباید میشد. امام رفته بود و ملت همه یتیم شده بودن. دیگه کسی پدر نداشت. اون روزها گذشت و آقا پدری این امت را بر عهده گرفت و الان که به اون موقع نگاه میکنم میبینم جواب بابام به سوال من که پرسیده بودم حالا چی میشه؟ درست از آب دراومده بود اون گفت خدا هیچ ملتی رو که برای اقامه کلمه الله بلند میشن بی سرپرست و به حال خودشون رها نمیکنه. بله درست گفته بود. امام این امت هم قبل از عزیمتش سفارش هایی کرده بود که یکی از اونها برای چی میشه؟!ی من کافی بود اون گفت: پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد.

یاعلی

(متفكر)

دوشنبه سی ام آذر 1388  توسط مهمون  |

 

ماتم جمعيت

شعر سبزم را خواند
و کتابم رابست، نشست
من دلش را از لای نگاهش دیدم
که به من می خندد
و به خود می گوید:
" مثل اینکه شاعر
اهل آبادی نیست
دل بیهوده ی خوش باور و شادی دارد
که نمی خواهد غم را اقرار کند."
من به او گفتم:
خیر


ادامه مطلب

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  توسط مهمون  |

 

غريبانه


      پیرمرد جلو در خانه ای ایستاده بود.قدش خمیده  بود. معلوم بود مریض احوال است  چون به عصای سه پایه ای تکیه داده بود و به کمک آن قدم از قدم بر می داشت.پیدا بود خانه ی خودش نیست شاید دخترش یا پسرش از او پرستاری می کردند. پنج شنبه بود.روز خیرات برای اموات.جعبه ی خرمایی دستش بود با عبور هر رهگذری به سختی قدم از قدم بر می داشت و با تعارف خرما، برای همسرش-که نمی دانم چند سال بود تنهایش گذاشته بود- طلب رحمت می کرد.چند دقیقه ای بود که خیره به پیرمرد بودم.فکری بود. شاید با دیدن من و همسرم ته دلش گفته بود :کجایی جوانی که یادت به خیرو شاید به یاد ایامی افتاده بود که عاشق شده بود و با هزار دوز و کلک به پدر و مادرش فهمانده بود که می خواهد زن بگیرد....
خرما را برداشتم. دلم برایش سوخت.چشمانم پر از اشک شد.شاید اگر چند سال پیش بود این صحنه برایم تامل برانگیز نبود.تازه مي فهمم اين چيزهارا.

    دنیا عجیب بی وفاست.برای من،برای تو.....

                      برای آن پیرمرد مریض عصا  به دستی که به یاد همسرش  دم در ایستاده....

دوشنبه یازدهم آبان 1388  توسط ذاکری  |

 

يقين

اگرباور مي كرديم كه روزي قرار است به خاطركوچكترين حركتمان جواب بدهيم،زندگي هايمان بهتراز اين بود.يانه.....بهتراست بگويم بهترازاين زندگي مي كرديم

ميلاد امام رضا(عليه‌السلام)مبارك

پنجشنبه هفتم آبان 1388  توسط جهانبخش  |

 

يادي ازپيرمرد

دوستي داشتم كه خيلي راحت عيب يا حسني اگرداشتي بهت مي گفت وبراي همين هم اگرچه ازلحاظ طرزفكرواعتقادات اصلا شبيه هم نبوديم،ولي به خاطر همين صراحت ورك گوييش باهم رابطه ي خوبي داشتيم.يك روز بهم گفت:"توچقدر اصطلاح وضرب المثل بلدي،ازكجا يادگرفتي؟"گفتم :"راستش نمي دونم،تاحالا دقت نكرده بودم"


ادامه مطلب

پنجشنبه سی ام مهر 1388  توسط جهانبخش  |

 

بودن‌يا‌نبودن...


فروردين بود،خيلي خوب يادم هست.ايميل زدم واجازه خواستم درهشتي بنويسم.تجربه ي جديدي بودوبلاگ نويسي.بحث ها ودعواهاي آن اوايل مرا ياد آن چندسال مي انداخت.آن چندسال كه زيادهم  دور نبودند،اما باگذشت زمان بيشتر به خواب شبيه مي شدند...



ادامه مطلب

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  توسط جهانبخش  |

 

ماجراهای ماوچینی ها-عاشورا

دسته ی طلاب که مثل همیشه شلوغ بود،سینه زنان به مقابل مسجدجامع رسیده بود...


ادامه مطلب

جمعه ششم شهریور 1388  توسط جهانبخش  |

 

معرفی کتاب

سعی می کنندهرطورشده به طرف بفهمانند ازتومتنفرم،یاازتوخوشم نمی آید،دوستت ندارم،ازاین جهت استعدادشان حسابی شکوفاشده است...


ادامه مطلب

جمعه سی ام مرداد 1388  توسط جهانبخش  |

 

 



هشتی, میدان گونه ای ست هشت ضلعی که در آن چندین گذر به هم می پیوندند.

8tigroup@gmail.com

 

کتاب
فرهنگ
سیاست
داستانک
شعر
دلنوشت
بروبچکس نوشت
سفرنامه
اجتماعی

 

من برگشتم
حالا چي مي‌شه؟
ماتم جمعيت
غريبانه
يقين
يادي ازپيرمرد
بودن‌يا‌نبودن...
ماجراهای ماوچینی ها-عاشورا
معرفی کتاب
پیرمردچشم وچراغ مابود

 

بهمن 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

 

کاظمی
الهام
جهانبخش
قادرپور
ذاکری
متفکرآزاد
مهمون

 

محمد کاظم کاظمی
مصطفی مستور
ابوالفضل زرویی نصر آباد
رضا امیرخانی
کامران نجف زاده

 

سوزن بان (الهام)
بی قرار (توده کشت)
گلستانه (شاه طاهری)
رفیق اعلی (خطیبی فر)
حاج علا (ما که نمیدونیم کیه.)
ژورنالیست کج (مسعودی)
زایر صفا (کریمی و .... )
کهف (یوسفی نژاد)
طنین (محمدی)
بیان (متفکرآزاد)

 

RSS 2.0
Counters